به اشتراک گذاری

 

 

یک زندانبان که متهم است با رفتارش باعث مرگ و بیماری تعداد زیادی در یک اردوگاه اسرای جنگی در جریان جنگ های شمال و جنوب آمریکا شده است حالا پای میز محاکمه آمده است. چالشی برای اینکه مشخص شود در تقابل وجدان انسانی و وظیفه نظامی کدامیک مقدم بوده است و آیا یک زندانبان به جز وظایف شغلی خود الزامی به انجام تعهدات انسانی خود دارد؟

محاکمه اندرسون ویل معروف ترین اثر سال لویت نمایشنامه نویس آمریکایی است که در اغلب آثار خود، به دلیل سابقه خدمت در نیروی هوایی آیالات متحده معضلات اخلاقی جنگ را مطرح می کند.. بررسی تکان دهنده ای درباره مسائل اخلاقی موجود در تناقض میان التزام انسان به قدرت وجدان خویش.

منبع اصلی این نمایشنامه که خواندنش می تواند برای هر کسی و در هر جایگاهی مفید و جالب توجه باشد محاکمه علنی هنری ویرز از نیروهای جنوب در جنگ های آمریکا-است که در سال 1865در واشنگتن برگزار شد.

یکی از بدنام‌ترین زندان‌های ایالتی در آمریکا، کمپ سومتر یا زندان اندرسون ویل است که در ایالت جورجیا قرار دارد. این زندان توسط ایالات مؤتلفه آمریکا برای نگهداری از زندانیان و اسرای جنگ داخلی ایالات متحده بنا شد. زندانیان در این زندان شرایط سختی داشتند و علاوه بر شکنجه با کمبود غذا، آب و بهداشت دست و پنجه نرم می‌کردند. این زندان شامل محوطه‌ای بزرگ بود که زندانیان نوبتی در چادرهای آن استراحت می‌کردند و هیچ سرپناهی نداشتند، همچنین آن‌ها مجبور بودند از یک نهر که تنها منبع آب آن‌ها بود برای همه کارهایشان استفاده کنند. سرتا سر محوطه آن را فنس کشیده بودند که در صورت عبور، زندانیان حکم مرگ خود را امضا می‌کردند. این زندان در سال 1865 تعطیل شد و تا آن مدت بیش از چهارده‌هزار نفر از چهل‌هزار نفر زندانی آن جان خود را از دست داده بودند.

در این نمایشنامه سه شخصیت بیش از همه مورد توجه قرار می گیرند. ویزر که به عنوان زندانبان در طول جنگ با رفتار و رویه و فرمانبرداری محض خود هزاران نفر را به کام مرگ کشانده. بیکر وکیل مدافع ویزر که قصد دارد از وی به عنوان یک زندانبان که در خدمت مافوق خود بوده و چاره ای جز اطاعت نظامی نداشته است دفاع کند و چیپمن دادستان نظامی که قصد دارد با ارائه دلایل و مدارک و شهود اشد مجازات یعنی اعدام را برای ویزر درخواستکند و به هیات قضات بقبولاند.

بخشی از حرف های این سه شخصیت می تواند در معرفی این نمایشنامه قابل توجه باشد...

ویرز(متهم): "من صرفا وظیفه ام را آن طور که می دیدم، انجام می دادم. وظیفه داشتن نظم زندان را حفظ کنم. وظیفه داشتم ماهیانه تعداد زندانیان را از جمله کسانی که فرار کرده بودند را ثبت کنم. وظیفه داشتم مانع فرارشان شوم. در زندان نیروی کافی نداشتم...طاقت فرسا بود و باید راه هایی به منظور جلوگیری از تلاش زندانیان برای فرار پیدا می کردم...این وظیفه من بود و مسئولیت شخص من بود و این داستان ادامه پیدا می کرد...من مانع فرارشان می شدم و انها تلاش می کردند. من مانع می شدم و آنها تلاش می کردند..."

او در پاسخ به این سوال که چرا در ضمیرتان نتوانستید از فرمان مافوق نافرمانی کنید؟ می گوید:

"من نمی توانستم. این توانایی را درون خود نداشتم که این کار را بکنم. این باور را نداشتم که بتوانم این کار را بکنم. من نمی توانستم نافرمانی کنم..."

چیپمن(دادستان): اگر این طور باشد که شما می گویید دیگر باید با این تصور که فردی می تواند وجدان عده کثیری را تصاحب کند به حال دنیایی که در آن زندگی می کنیم تاسف بخوریم. زیرا در این صورت دنیایی که پیش روی ما قرار می گیرددنیای اندرسون ویل ها خواهد بود.دنیای زندان بان هایی که صرفا به فکر اجرای دستور فرماندهانشان هستند و وجدانشان را فراموش کرده اند و فقط از مرجع قدرتی وحشت دارند که روحشان را تسلیم ان کرده اند.

بیکر(وکیل مدافع) خطاب به دادستان: سرهنگ،انتخاب ها در این دنیا دشوار هستند. اینطور نیست؟ از یک سو باید از غرایز شایسته پیروی کرد و از سوی دیگر... سرهنگ اگر می توانید به من بگویید که بین نقش شما در این سالن و نقش ویرز در اندرسون ویل چه تفاوتی وجود دارد؟ می توان دید که او نیز کمابیش سیاست ها را به اجرا در می آورده است. قلبتان آگاه است که می خواهید او را به سبب اجرای دستورات مافوقش محکوم کنید... انسان ها همانطور که هستند به زندگی ادامه می دهند. اکثرشان تحت سیطره ترس... و از این رو تحت سیطره قدرت ها و مسئولان و این برده داری را چگونه باید از بین ببریم وقتی در طبیعت خود انسان جا دارد؟

**منتشر شده در ماهنامه سرمشق